|
|
دوشنبه ۳ امرداد ،۱۳٩٠
احساس حباب هایی رو دارم که تو هوا معلقن..
و چقدر هر لحظه با وجود تمام زیباییش می تونه ناپایدار باشه..
ترکیدن حباب ها محتمل ترین اتفاقیه که ممکنه بیافته
و من از ترس ترکیدنشون لذت زیباییشون رو از دست می دادم.
بنابراین چیکار کردم؟! تمام حبابا رو ترکوندم.
چه سبکی تحمل ناپذیری..
پيام هاي ديگران () نوشته شده در ساعت¤ ۱٢:٠٩ ب.ظ
شنبه ۱۱ تیر ،۱۳٩٠
همیشه از این ارتفاع می ترسیده ام. آنقدر بلند که حتی باورم نمی شود پایم به زمین برسد. هیچوقت از این ارتفاع به کسی اطمینان نکرده ام. همیشه ترس میاید و بدبینی اینکه هیچکس برای دراز کردن دستی نخواهد آمد... هیچکس برای التیام این ترس...
اما امشب، ترس آمد و من برایت گفتم از ترسم. دستم را گرفتی. خودم را به تو سپردم و... ترس رفته بود.
ساده است.. خیلی ساده و کودکانه.. ولی به همین سادگی اتفاق افتاد.
باورم نمی شود انقدر ساده می توان سر سپرد. یاد آن ترانه می افتم که تو هم دوستش داری..
"به سادگی یک بوسه، پاسخی خواهیم یافت."
دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۸
aimer
"Le verbe aimer est dificile à conjuguer: son passé n'est pas simple, son présent n'est qu'indicatif, et son futur est toujours conditionnel."
Jean Cocteau
پيام هاي ديگران () نوشته شده در ساعت¤ ۱:۱٤ ب.ظ
شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸۸
ایمان به بازگشت
محبوب خوب من
من عازم نبردم
گفتی وداع ؟
هرگز
دشمن وداع آخر خود را
بایست کرده باشد
من از نبرد پیش تو بر می گردم
حمید مصدق
سهشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٧
صفحه آخر این کتاب حافظ
پر است از امضاها و نوشته ها و شعرها
امضاء سالهای ١٩ و ٢٧ و ....
آنها که تفألی زده اند و
آنها که آرزویی داشته اند
آنهایی که به انتظاری....
به خاک حافظ هم که تفألی زدم، فقط به سؤالی بود...
رازی...
چه دور بوده ام و چه دیر
امضای تو روی این برگها نبود...
روی این برگ آخر کتاب شصت و هشت ساله
برایت نوشتم
"سالی گذشت!"
پنجشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٧
باز خواب دیدم پابرهنه در صحن حرم، هراسان میدوم،
اتاقهای تو در تو را طی می کنم دنبال کفشهایم...
تو درمیان حیاط ایستاده ای، منتظری
و من پس از سالها تو را می یابم...
اما بدنبال کفشها، حیاط کوچک کنج صحن را
ترک می کنم،
و در جمعیت باز گمت می کنم...
کابوس این کفش ها، رهایم نمی کند،
و کابوس لبخند تو ... وقتی.. با وجود تمام اشتیاقم..
باز.. تسلیم سرنوشت می شوم!!
پيام هاي ديگران () نوشته شده در ساعت¤ ۱:۱٤ ق.ظ
چهارشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٧
حلقه
از خراشیدن تو .... مجروح می شوم.
اما انگار......... این........... همان راهی ست که به حلقه و تکرار میرسد...
از هوش میروم...
از هوش میـــــ......
پيام هاي ديگران () نوشته شده در ساعت¤ ۱۱:۱۱ ب.ظ
چهارشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٦
On m'avait dit que les hommes sont tous pareils.....
Y a plusieurs Dieux, mais y' a qu'un seul soleil
Oui mais, l' soleil il brille ou bien il brûle
Tu meurs de soif ou bien tu bois des bulles
.......
پيام هاي ديگران () نوشته شده در ساعت¤ ٢:٥۸ ب.ظ
دوشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٦
هيـــــــــــــــــــــوا
پیرمرد، بار اولی که مرا دید، هیوا صدایم کرد.
نمی دانم به چهرهء آرزویی بودم یا امیدی؟!
و یا شاید واقعا یادآور هیوا!!
چشمان تو، مرا به یاد هیوا میندازد.
و دستانت.......
و باز و باز یاد صدای پیرمرد می افتم که مرا هیوا خواند!
نمیدانم چه در نگاه من بود و چه در دستان تو که اینچنین هیوا را زنده می کرد.
حالا که خوب نگاه میکنم،
سالهاست که شبها
ترا به پیراهن خورشید، به خواب ندیده ام،
هر شب، هیوای زردپوش، به خوابم آمده است.
شگفت انگیز نیست؟
هرکه یاد ترا زنده میکند، شبیه هیواست...
ولی چه بد که این... همه.... از دلتنگی من چیزی نمی کاهد....
هیوای پیرمرد
هنوز به امید ادعونی استــ.......
نیمه شبها به انتظار می نشیند،
به انتظار می نشیند؟
پيام هاي ديگران () نوشته شده در ساعت¤ ٧:۳۳ ب.ظ
[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]
