باز خواب دیدم پابرهنه در صحن حرم، هراسان میدوم،

اتاقهای تو در تو را طی می کنم دنبال کفشهایم...

تو درمیان حیاط ایستاده ای، منتظری

و من پس از سالها تو را می یابم...

اما بدنبال کفشها، حیاط کوچک کنج صحن را

ترک می کنم،

و در جمعیت باز گمت می کنم...

کابوس این کفش ها، رهایم نمی کند،

و کابوس لبخند تو ... وقتی.. با وجود تمام اشتیاقم..

باز.. تسلیم سرنوشت می شوم!!

 

/ 1 نظر / 27 بازدید
هیچکس هیچکس

چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی...