هيـــــــــــــــــــــوا

پیرمرد، بار اولی که مرا دید، هیوا صدایم کرد.

نمی دانم به چهرهء آرزویی بودم یا امیدی؟!

و یا شاید واقعا یادآور هیوا!!

چشمان تو، مرا به یاد هیوا میندازد.

و دستانت.......

و باز و باز یاد صدای پیرمرد می افتم که مرا هیوا خواند!

نمیدانم چه در نگاه من بود و چه در دستان تو که اینچنین هیوا را زنده می کرد.

حالا که خوب نگاه میکنم،

سالهاست که شبها

ترا به پیراهن خورشید، به خواب ندیده ام،

هر شب، هیوای زردپوش، به خوابم آمده است.

شگفت انگیز نیست؟

هرکه یاد ترا زنده میکند، شبیه هیواست...

ولی چه بد که این... همه.... از دلتنگی من چیزی نمی کاهد....

هیوای پیرمرد

هنوز به امید   ادعونی استــ.......

نیمه شبها به انتظار می نشیند،

به انتظار می نشیند؟

/ 2 نظر / 17 بازدید
هیچکس هيچکس

خوبیه دنیای خیاله شاید که هیوای پیرمرد هنوز به انتظار نشسته.که انتظار با رسیدن به خوشبختی می رسه که همه چی مثل سیب مثل یاس مثل پرنده خوشبخت و روشنه.شایدم مدینه فاضله که می گن ...

جاناتان

چند بار اومدم... اما يادم نمی مونه چی می خواستم برات بگم!؟